یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید...؟

/ 2 نظر / 6 بازدید
خس

من خاطرات زیادی بااین شعر دارم . هر وقت دوستم توی شعر کم می آورد شروع می کرد به خواندن این شعر . پس از سالها دیدن این شعر مرا به یاد گذشته ها انداخت . متشکرم. به من هم سر بزنید. منتظرم

مامان هلن

سلام عزیزم خیلی زیبا بود...ممنون از حضورت